گلستان ظهور
دلم بهانه ی آمدنت را می گیرد، کی می آیی؟ نمی دانم! اما من تنها به گلستانی دلخوشم
که تو خواهی ساخت، همان گلستانی که دیگر هیچ پسرک یتیمی کنار خیابانش سیگار نمی
فروشد، همان گلستانی که دیگر هیچ دختر بی پناهی با دستان یخزده اش گل فروشی نمی
کند، همان گلستانی که نه رنگی از دروغ در آن جلوه گر است، نه ریا با دلهای مردمانش
انس گرفته است و نه ظالمان در خانه هایشان آرام گرفته اند.
همان گلستانی که دیگر مادران برای بچه ها قصه ی
شاهزاده و گدا را نمی خوانند چرا که دیگر گدایی در دنیای تو نمود ندارد، همان
گلستانی که دیگر در آن نه خبری از قصرهاست و نه اثری از خرابه ها. هرچه هست مساوات
است و برابری. همان گلستانی که هیچ گنج پنهانی در خود ندارد، که گنج نمایان شده خود
تو هستی و همه ی گنجها از آن توست. همان گلستانی که در آن هیچ چشمی گریان نیست و
درد در هیچ دلی جای نمی گیرد. همان گلستانی که دیگر ندبه خواندن در آن روا نیست و
از هر کرانه اش تنها باید صدای خنده به گوش برسد. همان گلستانی که در آن هیچ
شیعه ای مظلوم نیست و هیچ عاشقی مطرود نمی گردد. همان گلستانی که زیر کلاهک گلهایش
نور ایمان جلوه می کند و هیچ پرنده ای در قفس آواز حزین نمی خواند. همان گلستانی که
در آن هیچ چشم منتظری به افق دوخته نشده و هیچ آرزویی در دل پنهان نمی ماند.
نمی دانم من هم در آن گلستان حضور دارم یا نه و اگر
باشم نمی دانم که جایگاه من در گلستانی که دستان مهربان تو می سازد کجاست، اما
هرکجا که باشد حاضر نیستم پست ترین جایش را با بهترین جایگاه های این دنیای فانی
عوض کنم.
|