طلوع فجر
در
خیالم تصور داستان آن شب را به تصویر مي کشم.
همه جا را سکوت شب پر کرده است. همه در
خوابند.شهرها از تاریکی پُرند و آدمها در خواب آرام فرو رفته اند.
اما یک مرد تنها و غریب، کنج یک مسجد سر بر سجده
گذاشته و می گرید. دلش پر از غم و درد است. کنارش کوله باری از اندوه هزار و چند
ساله است. سجده گاهش پر است از شبنم های اشک، با محبوبش از گفته های خود او و عهدی
که با هم بسته اند می گوید:
»خدایا
مگر نگفتی مرا بخوانید تا شما را اجابت کنم»
پروردگارم : مگر نگفتی.« أمن یجیب المضطر
إذا دعاه و یکشف السوء» خدای من، من بنده ی مضطر تو هستم و تویی اجابت کننده ی
مضطر.یاریم کن یارب که دیگر تاب ندارم. دیگر طاقت دیدن رنج مظلومان را ندارم، دیگر
نمی توانم بی دینی و بی عدالتی را نظاره گر باشم، دیگر نمی توانم گره های بغض در
گلو خفه شده ی مظلومان را مشاهده کنم. دیگر نمی توانم خونهای به ناحق ریخته شده را
تماشاکنم. خدایا فرجم را برسان تا دولت حقه ات را در زمین جاری کنم. تا نامت را
طنین انداز مجلسها کنم. خدایا چگونه تاب بیاورم وقتی می بینم که شیعیان در تنگنا و
سختی به سر می برند و مرا صدا می زنند.خدایا دلتنگم و چاره ی دردم تویی...
و
آن مرد تنها تا صبح اینگونه با ربش سخن می گوید و اشک می ریزد، حتی سر از سجده
برنمی دارد و مردم هنوز در خوابند.
خداوندی که همیشه ندای بندگان خوبش را زود پاسخ می دهد، قبل از طلوع فجر دعای حجت
بر حقش را می دهد حضرت جبرئیل از جانب خداوند نزد امام زمان می آید و مژده ی فرج می
دهد.
ناگهان ابرهای تیره ی غیبت کنار می روند و خورشید تابان وجود او زمین و آسمان را
نورانی می کند. تاریکی از شهرهایی که انسانیت در آنها خوابیده است پا به فرار می
گذارد و سکوت شب را یک صدای زیبا می شکند:
«ألا
یا اهل العالم أنا المهدی
أنا
الإمام المنتظر
إن جدی الحسین قتلوه عطشانا»
|