«تو عاشق تری»
آدینۀ
دیگری رفت و باز هم سهم من از تو چشم به راهی بود و سخنم با تو از پایان جدایی.
هر غروب
آدینه مهر سکوت بر لب می نهم و پرندۀ دل بی قرارم را با نغمه سرایی برای تو راهی
وادی آرامش می کنم.
هر غروب
آدینه من می مانم و دل سوخته ام که سراغ تو را می گیرد تا از بار اندوهش بکاهد، تا
بار غربتش را با تو در میان بگذارد و از سنگینیش بکاهد اما تو عاشقی را خوب به دلم
آموخته ای و با درد فراق خوب دلم را سوزانده ای آنچنان که نمی تواند از اندوهش
بگوید و از غربتش، که می خواهد تو از غربتت بگویی و او بگرید، تو از اندوهت بگویی و
دلم همدرد لحظه های پر اندوهت باشد.
دلم
عاشقی را خوب آموخته است اما تو انگار مهربان تری و عاشق تر. تو انگار خوب تری و
عزیزتر. از دردهایت نمی گویی که می دانی تاب و تحمل دردهای اندک خود را ندارم تا چه
رسد که همدرد اندوه تو باشم. پس چراغ صبر را در دلم روشن می کنی و عطر امید را در
سرایم می پراکنی تا بتوانم آدینه های دیگر هم انتظار را پیشۀ دل سوخته ام گردانم و
چشم به راه آمدنت بمانم، تا به خیال خود بتوانم عاشقت بمانم.
|