قطعه اي از بهشت
اينجا
آرزوها را دانه دانه بالا مي برند و بر آنها مهر استجابت مي زنند، اينجا قدم به
قدمش بال ملائك گسترده شده، اينجا سرزمين نشان كرده جبرئيل است،اينجا اشكها را به
بهاي بهشت مي خرند،اينجا دلها را با غم بيگانه مي كنند و با شادي پيوند مي زنند،
اينجا هر چشمي كه درفراق يار بگريد روز قيامت گريان نيست، اينجا دلها همه مثل زمان
كودكي پاك و ساده اند،اينجا رنگها رنگ مي بازند،اينجا تنها گل نرگس خريدار دارد،
اينجا قطعه اي ازبهشت است، اينجا سراي غربت يار،
اينجا جمكران است
اما افسوس كه اينجا آرزوها نه يكي كه رنگارنگ است و من درمانده تر از هميشه
مانده ام كدام آرزو را تمنا كنم كه ناگاه دلم مي شكند، دستم بالا مي رود، اشكم جاري
مي شود و اينگونه نجوا مي كنم:
«خدايا
خودت را به من بشناسان كه اگر تو را نشناسم پيامبرت را نخواهم شناخت، خدايا پيامبرت
را به من بشناسان كه اگر پيامبرت رابه من نشناساني حجتت را نخواهم شناخت، خدايا
حجتت را به من بشناسان كه اگرحجتت را به من نشناساني از دينم گمراه خواهم شد»
|