«گوش نامحرم»
شبی غم بار بردارد و گاهی بی لشکر سایه افکنده است،
بر رزمگاهی که از رفیقان وفادار و یاران شب بیدار خالی مانده است. اما در این
رزمگاه، در خیمه ای خاموش مردی اقامت کرده است با صبری جمیل. مردی که دستهایش را به
سوی آسمان اجابت بالا برده و برای هدایت یاران بی وفا دعا می کند. هنوز طوفان بی
وفایی یاران به آرامش نرسیده که طوفانی عظیم تر روی می دهد، همانانی که امام حسن
لحظاتی پیش برایشان دعا می کرد به خیمه اش حمله ور می شوند، حصیر از زیر پایش می
کشند و به قصد کشتن ردا بر گردنش می آویزند و فریاد می زنند: تو نیز چون پدرت علی
کافر شده ای؟ چرا صلح را پذیرفته ای؟
صدای کسی را که خلقش نیز چون اسمش نیکو بود می
شنوم:« شما نمی دانید که من برای شما چه کرده ام؟ به خدا سوگند آنچه من انجام داده
ام برای شما از تمام جهان سودمند تر است. مگر نمی دانید
که من امام شما هستم و اطاعت من بر همه شما واجب است؟ مگر نمی دانید که هریک از ما
بر گردنش بیعت طاغوت زمانش خواهد بود به جز قائم ما که حضرت عیسی پشت سر او نماز می
خواند و تا به هنگام ظهور بیعت احدی بر گردن او نیست.»
الهی! آتشی در دلم شعله ور شده، ترسم از این است که فردا روزی فریادرس مظلومان
بیاید و من بی وفا تر از جاهلان دیروز باشم، ترسم این است که امروز نوای العجل
العجلم بلند باشد، اما فردا روزی که او بیاید بگویم: من هنوز آماده نیستم، من هنوز
توبه نکرده ام.
ترسم این است که امروز بگویم: بیا و ظالمان را هلاک کن اما فردا روزی که او بیاید
بگویم: چرا شمشیرت را کنار نمی گذاری و خونریزی را تمام نمی کنی، ترسم این است که
فردا از آنانی باشم که قرآن را بر ضد امام زمانم تأویل کنم، ترسم این است که فردا
او بیاید، به من بنگرد و بگوید:
« گوش نامحرم نباشد،
جای پیغام سروش»
|