تو را می خوانم
وقتی که شب به تماشای روز می نشیند، وقتی که روز به
شب سیاه می خندد و در طلوع مهر، تو را می خوانم. وقتی که خورشید در انحنای تاریکی
فرو می رود، در غروب راز، تو را می خوانم.
من تو را می خوانم وقتی که صدای دلنشین «ا...اکبر»
گوشم را می نوازد و وقتی که بلور اشک بر گونه های یخ بسته ام می غلطد. من تو را می
خوانم وقتی که آفتاب مهرت قلب یخ بسته ام از ناامیدی ام را ذوب می کند و وقتی سکوت
آینه نور امید را در چهره ام نمایان می کند. می دانم که هر لحظه و همه جا با منی،
می دانم که از لبخندم و هق هق های تنهایی ام باخبری، می دانم که سکوت آبی نیازم را
می بینی. می دانم که نرمی احساسم را باور داری. می دانم که لابه لای لحظه ها و پا
به پای خاطراتم تو را گم کرده ام. می دانم که در سکوت خانه داری و با سکوت هم
پیوندی. پس در سکوت های غمگین تو را می خوانم.
|