کتابی از بهار
یار ما در پرده هم خورشیدوار
می درخشد در نگاه
روزگار
صبح، خطی از خطوط سرخ اوست
آب، نقشی از نگاهش در
گذار
صخره ها، سختی از او آموختند
کوه ها، از صبر او بی
اعتبار
نخلها، بنشانده در باغ سحر
چشم ها، بر جاده ها
در انتظار
زنگ از آیینه ها پرداخته
صیقل صد آفتابش بر
عذار
در تقاضای حضورش شاهدان
در هوای صبح طالع
اشکبار
آه می دانم که حجم سبز از اوست
خواهد آمد با کتابی
از بهار
عزیزا... زیادی
|