زبان قلم
می خواهم اینبار از زبان قلم با تو صحبت کنم، از خودم
دیگر نمی گویم، از تق تق های قلم غمگینم می نویسم بر صفحۀ کاغذ.
از صدایی که شاید به گوش کسی نرسد و یا کسی حتی سیاهی
گفتارش را نبیند. آنچه رقم می زند تراوشات دلی است غمگین، انتشار حرفهایی است که در
گلوی یک منتظر بغض شده، رازهای مگویی است که نجوای هرشب عاشقی داغدار است. سکوت است
و بغض و آه.
و نصیب همۀ بغضها و سکوتهایش، چشمی شبنم زده است،
خیره بر راه.
اما تو ای قلم!
در حرفهای تو هم دیگر اثر نیست. چون هنوز حتی قاصدکی
بر صفحۀ خیالم ننشسته، هنوز حتی رهگذری از کوچه باغ عمرم عبور ننموده.
شاید چون هنوز باران اشکم بر شوره زار قلبم اثر
نکرده، شاید هنوز جوانۀ عشقش رشد نکرده، شاید هم تقصیر از سوسوی نور ایمانم باشد.
هر چند که با کبریت صبر بارها بر زخم دلم جرقه زده
ام، هر چند سالها با آتش امید سوخته و ساخته ام، اما انگار آتش عشقش آنگونه که باید
شعله ور نشده.
اما در میان این همه واماندگی، تپش های قلبی را می
توانم حس کنم که در هر ثانیه این جمله را تکرار می کنند:
« آقای غریبم، دوستت دارم »
|