ظلمت آباد
شب آهی که از بی گناهی برآید
ز هر ذره دود سیاهی برآید
نشینم در این ظلمت آباد تا کی
به بامی برآیم که ماهی برآید
ستمدیدگان را که بخشد تسلی
مگر شاهی از شاهراهی برآید
کنم ناله زنجیر وش تا زمانی
که دستم به زنجیر شاهی برآید
گدا رفت«صحبت» از آن کوی و آمد
چو شاهی که با
دستگاهی برآید
«صحبت»
لاری
|