تشنۀ دیدار
در مقابل طوفان سر بلند کرده ام
تا بیایی و پناهگاهم باشی. در برابر مرگ مقاومت کرده ام تا بیایی و انتظار به پایان
رسد. در برابر غم ها و جدایی ها ایستاده ام تا بیایی و مرهمی بر زخمهایم گذاری. در
برابر سرکوبهای دیگران و نفس، محکم و استوار ایستاده ام تا بیایی و خستگی را از تنم
بیرون کنی. در برابر خورشید سوزان ایستاده ام تا بیایی و رفع عطشم باشی.
پس بیا و مرهمی بر تن خسته ام
باش؛ آقای من!
زمانه تو را می طلبد و انتظارت
را می کشد، چون ناحقی زمانه را فراگرفته و زور و کفر بر دنیا سایه افکنده. دیگر
زمانه این ظلم ها را بر نمی تابد. پس تو را صدا می زند که بیایی و این دنیای دگرگون
شده را از بیراهه نجات دهی.
مولایم! چشمان منتظرمان را از
انتظار بیرون آر.
|