نمی آید، می آید...
شب از نیمه گذشته است، به آسمان
خیره ام. نمی دانم به دنبال چه می گردم. همچون آهویی که در دشت راه خود را گم کرده،
سرگشته و حیرانم.
هزاران هزار سؤال در ذهنم است
که جواب هیچ کدام را نمی دانم. آخر جواب تمامی سؤالهایم در وجود او خلاصه می شود.
دیگر تنم طاقت تیشه های سخت
روزگار را ندارد. سنگ رودخانه ای را مانم، آب از سرم گذشته است. آنقدر در انتظارت
خواهم ماند که آبهای بی رحم بر تنم بکوبند و ذره ذرۀ بدنم را خرد کنند.
نمی آید، می آید...
این صدای من است که در انتظار
تو گل ها را بازیچۀ دستان بی رمق خود می کند.
|