چشمهای منتظر
چشمهایی منتظر برجاده خیره مانده است؛ شاید، مردی از غیب برون آید و کاری بکند.
دلتنگم و می دانم که تو نیز دلتنگی، نه تنها دلتنگ شیعیان، که دلتنگ همۀ مردمی. چرا
که تو تنها امام شیعیان نیستی، بلکه حجت خدا برای همۀ اهل زمینی.
آقا جان! به هر گوشه که نگاه می کنم نشانه های آخر الزمان را می توانم به وضوح
ببینم. چهرۀ تک تک آدمها، تمام لحظه هایی که می گذرند، باد، باران، خشکسالی،
گرسنگی، فقر، فساد، همه و همه نشان آمدنت را می دهد. اما هنوز هم چشمهایی منتظر
خیره بر جاده مانده است؛ شاید مردی از غیب برون آید و کاری بکند.
چشمهایم را باز می کنم، تا تو را پیدا کنم. به اطرافم می نگرم. اول شهر خودم را
بررسی می کنم. تو را که نمی بینم، هیچ، آدمهایی را می بینم که همسایۀ منند، اما
فکرشان، اعمالشان و نیاتشان چقدر گوناگون است. آقا جان مفهوم جاهلیت آخر الزمانی را
حالا باور می کنم. اگر در عصر جاهلیت مردم بت هایی را می ساختند و آنها را آراسته و
می پرستیدند، حالا خود مردم، بتِ خود شده اند. چهره هایی را می بینم که به رنگهای
مختلف آراسته و به نمایش می گزارند و جامه هایی که دل آدم را می سوزاند. همانگونه
که جدت فرمود: مردها مثل زن شده اند و زنها مانند مردها جامه می پوشند. اصلا انگار
نه انگار که شما بارها فرموده اید: ای زنان مسلمان! چادر مهریۀ مادر من است، آن را
بی ارزش نکنید، آن را کنار نگذارید.
313 پرچم سبز را می بینم که رویشان نوشته شده« هل مِن ناصر ینصرنی»، ولی کو313 نفر
یاری رسان؟! بغض می کنم. هوای شهرم دلم را می شکند. می خواهم خود را از این تنگنا
نجات دهم. از شهر خارج می شوم. اما آنطرف تر انگار هوا سنگین تر است. دود می بینم و
آتش و کودکانی که مانند عموی شش ماهه ات پرپر شده اند، زنانی را می بینم که مانند
عمه زینبت داغدارند و... دلم می گیرد، چرا اسلام اینقدر مظلوم شده است، که مسلمانان
تنها به جرم مسلمانی آزار شوند؟. آنجا که بیگانگان از دستشان می آید برای خرد کردن
اسلام می کوشند و جایی که دست بیگانه نمی رسد، خود ما مسلمانان اسلام را نابود می
کنیم.
دورتر می روم، آنجا که دیگر معیار دین نیست. گروهی را می بینم که از فرط سیری، هر
شب خوابهای هولناک می بینند و فردا درصدد تعبیر آن، برای دنیا تصمیم می گیرند و کمی
آنسوتر کودکانی را می بینم که بعد از چند روز گرسنگی در صفی طویل جای گرفته اند تا
نان خشک بگیرند و شکمهای گرسنه را سیر کنند.
دلتنگم آقا جان و می دانم که تو نیز دلتنگی، نه تنها دلتنگ شیعیان که دلتنگ همۀ
مردمی.
ای منجی عادل!
برگرد که هر روز چشمهایی منتظر بر جاده خیره مانده است؛ شاید مردی از غیب برون آید
و کاری بکند.
|